یکشنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1388 ساعت 11:03 AM

امیدوارم از این تذکر  خوشتون بیاد:



جای علامت سوال چه عددی می‌گذارید؟

5 =1

25 = 2
125 = 3
625 = 4
? = 5
.
.
.
.
.
.
.
برای مشاهده جواب پائین بروید ...
ولی قبل از آن که جواب را ببینید، دوباره فکر کنید ...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
جای علامت سوال باید عدد 1 را قرار داد.
اگر قبول ندارید خط اول را به یاد بیاورید: 5=1

نتیجه‌گیری اخلاقی
مسائل ساده زندگی را بیخود پیچیده نکنید!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1388 ساعت 3:46 PM
سلام بر همه شما نازنین دوستان
متنی که در ادامه این نگارش در ذیل ملاحظه می فرمایید توجهم را به خود جلب نموده و به نظرم مفید آمد لذا برای اطلاع شما عزیزان با کمی تلخیص آنرا تقدیم می نمایم امیدکه طعم گس آن به مذاق مشکل پسند جانتان خوش آید.
جدای از شوخی گمان می کنم از خواندن این داستان پشیمان نشوید.
"روزی در یک پارک زن و مردی روی یک نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می­کردند.
زن رو به مرد کرد و گفت:پسری که لباس ورزشی قرمز داره و از سرسره بالا می­ره پسر من است.
مرد در جواب گفت : چه پسر زیبایی و ادامه داد او هم پسر من است و به پسری که تاب بازی می­کرد اشاره کرد.
مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد: علی وقت رفتن است.
علی که دلش نمی­ آمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقیقه. باشه؟
مرد سرش را تکان داد و قبول کرد. مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند. دقایقی گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد: دیر میشه،برویم؟ ولی علی باز خواهش کرد 5 دقیقه این دفعه قول می­دهم.
مرد لبخند زد و باز قبول کرد. زن رو به مرد کرد و گفت: شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمی­کنید پسرتان با این کارها لوس میشه؟ مرد جواب داد دو سال پیش یک راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه­ سواری زیر گرفت و کشت. من هیچ­گاه برای پسرم وقت کافی نگذاشته بودم و همیشه به خاطر این موضوع غصه می­خورم. ولی حالا تصمیم گرفته ام این اشتباه را در مورد این پسرم تکرار نکنم. علی فکر می­کند که 5 دقیقه بیش­تر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت آن است که من 5 دقیقه بیشتر به خودم وقت می­دهم تا بازی کردن و شادیش را ببینم. 5 دقیقه­ ای که دیگر هرگز برای بودن در کنار پسر از دست رفته­ ام باز نمی گردد.
بعضی وقتها آدما قدر داشته­ ها شون رو خیلی دیر متوجه می­شن. 5 دقیقه، 10 دقیقه، و حتی یک روز در کنار عزیزان و خانواده، می­تونه به خاطره­ ای فراموش نشدنی تبدیل بشه. ما گاهی آنقدر خودمون رو درگیر مسائل روزمره می­کنیم که واقعاً وقت، انرژی، فکر و حتی حوصله برای خانواده و عزیزانمون نداریم. روزها و لحظاتی رو که دیگه امکان بازگردوندنش رو نداریم. این مسئله در میان جوانترها زیاد به چشم می­خوره. ضرر نمی­کنید اگر برای یک روز هم که شده دست مادر و پدرتون رو بگیرید و به تفریح ببرید. یک روز در کنار خانواده، یک وعده غذا خوردن در طبیعت، خوردن چایی که روی آتیش درست شده باشه و هزار و یک کار لذت بخش دیگه.

قدر عزیزانتون رو بدونید. این روزها کمی هم در کنار خانواده­ هاتون وقت بگذرونید. همیشه می­شه دوست پیدا کرد و با اونها خوش گذروند، اما همیشه خانواده و نعمت بزرگی چون پدر و مادر و خواهر و برادر در کنار ما نیست. ممکنه روزی سایه عزیزانمون توی زندگی ما نباشه."
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1388 ساعت 7:55 PM

سلام

امروز به کمک دوست عزیزم شهرام اولین قدم را برداشتم امیدوارم کم کم راه بیفتم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo